
بی سلام آمدم
بی خداحافظی
می روم...
۱
وقتی به دنیا آمدی
بهار بود
من که آمدم
پاییز...
۲
کودکی ها
منچ که بازی می کردیم
همیشه تو سبز بودی
من زرد

شب عروسی خورشید و ماه می رقصم
تمام عمرم اگر شد تباه می رقصم
برای لمس تو ای سیب ناگهانی عشق!
گناهکارم یا بی گناه؟ می رقصم
شنیده ام که سوار قطار می آید
صفای مقدم او روی ریل می رقصم
به یاد نیش نگاه و زبان و رفتارش
کنار عقرب و مار و رتیل می رقصم
شبیه حادثه های طبیعی است این عشق
سپرده ام دل خود را به سیل می رقصم
هنوز لنگ همین بیت آخرم اما
همین که قافیه شد رو به راه می رقصم
...
...
به چشم های شما خیره می شوم بانو!
سفید و سبز چه ترکیب حیرت انگیزی!
فرشته های زمینی و آسمانی را
تو آفریده شدی تا به هم بیامیزی
...
...
...
...
۱
آن زلف کج عقرب من می رقصد
ماه است میان شب من می رقصد
هر صبح که از خواب تو بیدار شوم
نام تو به روی لب من می رقصد
۲
من خیره به او خیره به من می رقصم
بیرون کفن توی کفن می رقصم
باران که به روی صورتم می خندد
تن تن تت تن ت تن ت تن می رقصم
۳
از چشم تو لبخند فقط می ریزد
از روی لبت قند فقط می ریزد
کارونم و کارونم و کارون با تو
این عشق به اروند فقط می ریزد
۴
گیسوی تو بر روی قلم ریخته است
انگار که در غذام سم ریخته است
من در وسط زمان معلق شده ام
ماضی و مضارعم به هم ریخته است
۵
در خواب فقط روی تو را می بوسم
خال لب و ابروی تو را می بوسم
باید که به جرم عشق اعدام شوم
من حلقه ی گیسوی تو را می بوسم
۶
ای کاش که پا روی پرم نگذارد
یا آینه در برابرم نگذارد
اعصاب ندارم به خدا این دو سه روز
بسپار کسی سر به سرم نگذارد
۷
می خواست مرا ببوسد اما لب بست
راه همه ی قافیه ها را تب بست
امشب شب آخری است که من با او...
لیلا چمدان خویش را دیشب بست
۸
در برکه ی چشمان تو آبی سبز است
نارنجی و قرمز و شرابی سبز است
من عاشق رنگ سبز هستم آری!
چشمان قشنگ تو حسابی سبز است
۹
در برکه ی چشمان تو ماهی شده ام
رودم که به سوی عشق راهی شده ام
من دست زدم به گندم عشق تو من
من مرتکب عجب گناهی شده ام
۱۰
من متهمم به عشق دارم بزنید
از صحنه ی زندگی کنارم بزنید
شاید دلتان خنک شود وقتی که
آتش به من و دار و ندارم بزنید
۱۱
سارا بنویس نان و آب از بابا
یک عالمه عشق بی حساب از بابا
دختر کوچولوی من چرا نارحت است
یک پرسش باز بی جواب از بابا
۱۲
عکس پل خواجوی تو را می بینم
نقاشی آهوی تو را می بینم
امشب تلویزیون دوباره خاموش
برنامه ی گیسوی تو را می بینم
۱۳
من قافیه ی سترگ را می بوسم
آنقدر خرم که گرگ را می بوسم
هر خانمی از شعر من ایراد گرفت
این منتقد بزرگ را می بوسم
۱۴
در تور خودت که ماه انداخته ای
این قافیه را به چاه انداخته ای
دانشکده را عاشق چشمت کردی
بازار سیاه راه انداخته ای
۱۵
گم کرد ز صحرای دلم جاپایت
انگار خدا نخواست من شیدایت...
تا هیچ کسی به عشق معبر نزند
مین کار گذاشت بر روی لب هایت
۱۶
از هرچه امید٬ ناامیدش کردم
با فکر پلید خود شهیدش کردم
این شعر رباعی قشنگی می شد
رنگی زدم و شعر سپیدش کردم
۱۷
با تیشه زدند پایه ام را حتا
نشنید غزل گلایه ام را حتا
حالا که من عاشق رباعی شده ام
با تیر زدند سایه ام را حتا
۱۸
ای سبزسفیدسرخ آبی! ای عشق!
ای نقره ای! ای غزل شرابی! ای عشق!
تعبیر همین رباعی رنگارنگ
این است که تو خوب بخوابی ای عشق!
۱۹
فنجان من و تو باز روی میز است
امروز ۲/۶/... از خدا لبریز است
وقتی تو کنار من بمانی قطعن
سرسبزترین ِ فصل ها پاییز است
۲۰
هرچند نگاه تو کمی غمگین است
توت لب تو مثل عسل شیرین است
فتوای جدید دل شنیدن دارد:
هر کس نچشیده از لبت بی دین است
روز اول با نگاهش گفت: آقا! می شود...؟
گفتم: آری! این که چیزی نیست٬ حتا می شود...
باز بازی٬ باز بازی٬ باز بازی با دلی
پس کی این جادوگر طماع ارضا می شود؟
مادر مادربزرگم گفته بود آن روزها:
عقل بی عشق عاقبت بدجور رسوا می شود
من اگر دارا شوم در قصه ی سیب و انار
آه من یک روز دامن گیر سارا می شود
گاهی تو را خیال به تصویر می کشد
این جور وقت ها دل من تیر می کشد
یک بار دیگر از تو اگر دم زند دلم
کارم به انفرادی و زنجیر می کشد
من که خودم نخواستم این گونه باشم! آه!
نقاش سرنوشت٬ مرا پیر می کشد
این جبر زندگی ست که من عاشق توام
این جبر قافیه است که دلگیر می کشد

هميشه هست كسي كه به ياد تو باشد
اگر نگاه كني گاهي آسمان ها را

برای آن که کنار تو درس پس بدهند
نشسته اند دو زانو حکیم لقمان ها

یک دست فدای علی اصغر تو
یک دست فدای علی اکبر تو
سر در ره دوست تحفه ی درویش است
سر نیز فدای فاطمه مادر تو

هرچند درکش ممکن نیست...
لب تشنه بیا که آب را درک کنی
غوغای دل رباب را درک کنی
شش ماهه ی تشنه را به آغوش بکش
معنای « علی! بخواب » را درک کنی

دیدم به گوش می رسد امشب صدای عشق
رفتم وضوی شعر گرفتم برای عشق
یک کاروان غزل به دل اتراق کرده بود
ییلاق واژه بود در این هوی و های عشق
تقویم زخم های شما را ورق زدم
گرداب بود و کشتی و یک ناخدای عشق
دستان من به سوی ضریحت دراز شد
با یک اشاره بسته ترین درب باز شد
کم کم دو بال از دو طرف جای دست ها
رویید و بال های تنم در فراز شد
شش گوشه ی تو پنجره ای را گشود و چشم
مبهوت آن معاشقه ات در نماز شد
سجّاده ای که پهن شده روی خاک ها
حلقه زدند دور تو روحی فداک ها
شمشیرهای در عطش ِ خون مکیدن و
رقص شرار بر بدن سینه چاک ها
معیار عشق چیست در این عرصه غیر خون
زانو زدند پیش شهادت ملاک ها
دستی گشود پنجره ای را به سوی عشق
من٬ حوض خون٬ غزل٬ و دوباره وضوی عشق
پایین کشید کرکره ی پلک ماه را
دستان ابر تا که نبیند گلوی عشق ...
خورشید٬ روی نیزه ـ گرم تلاوت ـ نشسته بود
دنیا گرفت با نفسش رنگ و بوی عشق
وقتی قلم به کاغذ من یک نفس دمید
برف وجودم آب شد و شعر از آن چکید
این شعر درد شد و زخم شد٬ و بعد
مانند کارد تا به ته استخوان رسید
جغرافیای تنگ دلم تنگ تر شد و ...
این جای قصه بود که حتی قلم برید
این جای قصه بود که چشمم ستاره ریخت
هر قطره خون شد و به روی گاهواره ریخت
شش ماهه ای که ... آه! از این قصّه بگذریم
خون شد نگین و بر روی هر گوشواره ریخت
در سینه حبس شد نفسم٬ بانو آمدند
بانو که لب گشود دلم پاره پاره ریخت
: زخم جدایی از گل یاسم عمیق بود
..................................................
نمرود مرده بود ولی باز زنده شد
حالا خلیل باز روی منجنیق بود
آتش نه سرد شد که برافروخت شعله اش
آری! خدا حساب و کتابش دقیق بود
آری! گلوی ماه شبم زیر تیغ بود
در دل دوباره محشر و بر لب دریغ بود
هر ریگ نوحه خوان شده بود از غم حسین
آن آسمان تیره هم از بغض میغ بود
« این جا کسی ز عشق تنزّل نمی کند »
گودال قتلگاه برایش ستیغ بود
برقی زد آسمان و زمین یک جنازه شد
انگار داغ حضرت احساس تازه شد
آخر سرودن از تو مگر ساده است مرد!؟
وقتی شنید کوه تو را صد گدازه شد
اذن دخول می طلبم از دو دست تو
من را ببخش! این غزلم بی اجازه شد
وقتی که چشم های قلم رفت سوی دست
از درک عمق فاجعه جوهر به خون نشست
آن مشک: پاره٬ دست: بریده٬ دو دیده: خون
این ها بعید نیست از آن تک سوار مست
از داغ جانگداز تو زینب خمیده شد
از داغ جانگداز تو « کوه از کمر شکست »
بر ساحل فرات نشستی و خم شدی
دستی به آب بردی و دریای غم شدی
« تو در فرات عکس رخ یار دیدی » و
آن لحظه با خدای خودت هم قسم شدی
در راه عشق دیده و دست و امید رفت
......................................................
این جا کسی ز عشق تنزّل نمی کند: سید امیر حسین میر حسینی
کوه از کمر شکست: زنده یاد سیّد حسن حسینی
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ... : حافظ
شبنمی را عاشق خورشید تابان کرده است
ابرها را داغدار مرگ انسان کرده است
در صدف پنهان نموده است مروارید را
آن کسی که قلب را در سینه پنهان کرده است
با زبان بی زبانی صبر را پیغام داد
قاصدک را رازدار غمگساران کرده است
جاده را هرچند با دستان خود تاریک کرد
شاهراه قلب را با غم چراغان کرده است
در زوایای عطش بخشیدنش معلوم شد
روح های تشنه را مهمان باران کرده است
قیمت دلدادگان را سخت بالا برده است
قیمت دلدادگی را سخت ارزان کرده است
در جهان می گردم و حیرانم از طوفان عشق
هرکجا پا می گذارم عشق طوفان کرده است
از خانم هدی -به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد- که زحمت این طرح خیلی خیلی قشنگ رو کشیدن خیلی خیلی تشکر می کنم.

دنیا جهنم است برایم بدون تو
حتی خدا کم است برایم بدون تو
تجویز کن برای دلم قرص عشق را
بیماری ام غم است٬ برایم بدون تو ...
مجنون کجاست؟ تیشه ی فرهاد پس چه شد؟
عاشق مجسمه است برایم بدون تو
باید خودت بیایی و همراهی ام کنی
این شعر٬ مبهم است برایم بدون تو

۱
خونت
جان داد
به ریشه ی خشکیده ی ماه
ماه رقصید
آسمان زیبا شد
۲
فقط
شنیده ام
که رفته ای
انتظار نداری که باور کنم؟
۳
کجایی ببینی
لکه های مطهر خونت
که پاشیده روی لوح وجودم را
لکه های ننگ می خوانند
؟

عاشق دروغ بود٬ شقایق دروغ بود!
از ابتدا تمام حقایق دروغ بود!
دیشب ـ هواشناس: هوا آفتابی است
بارانی است کل مناطق٬ دروغ بود!
ساحل نشسته است به چشم انتظاری اش
غافل از این که کشتی و قایق دروغ بود!
ساز مخالف است فقط در مرام باد
در کار عشق باد موافق دروغ بود!
دیوانه بود هر که دمی دم ز عشق زد
عاشق؟ دروغ بود٬ شقایق؟ دروغ بود

خدا
داشت چشمک می زد
ما همه کور بودیم

در برکه ی چشمان تو آبی سبز است
نارنجی و قرمز و شرابی سبز است
من عاشق رنگ سبز هستم ٬ آری!
چشمان قشنگ تو حسابی سبز است

مانند موج٬ ساکت و آرام و مهربان
بر آبی خیال من امشب قدم زدی ...

من متهمم به عشق دارم بزنید
از صحنه ی زندگی کنارم بزنید
شاید دلتان خنک شود وقتی که
آتش به من و دار و ندارم بزنید

